دستان بسته

مه 28, 2012

اینجا در افکارم ساعت همیشه ساعت شلوغیست , همیشه پر است از کوهی مساله ی ناتمام

در قلبم ساعت همیشه ساعت رویاست , رویای بودن با یاری که قلبم را ندید

در تنم ساعت همیشه ساعت خستگیست , خستگی از ضربات سهمگین کسانی که بودنم را نمی پسندیدند

و در چشمانم ساعت همیشه ساعت انتظار است , انتظار لحظه ای که تمام رنج ها و سختی ها تمام شود

ولی در دستانم ساعت خواب است و همین است تمام مشکل من ,

من از افکار و قلب و تن و چشمم نمی نالم.

درد من دستانم هستند که بی تفاوت به همه ی مشکلات هیچ نمیکنند و انگار بسته اند با طنابی نامرئی و محکم  ,

 و جالب اینجاست که بدهای زندگیه من افکارم را با دستشان قلقلک میدهند

قبلم را با دستشان پس میزنند و

تنم را با دستشان نابود میکنند

و با دستانشان سختی ها را به چشمانم نشان میدهند .

 

من و تو و تفاوت هایمان

مه 14, 2012

من فرق دارد زندگی ام با تمام انچه تو در زندگی ات داری , خدایم , باورهایم , ارزو هایم , ارمان هایم , دلبستگی هایم خدایی در باورهایم جای ندارد و آرزو و آرمانهایم بهشتی نیست و خوشحالم که فرق دارد و فرقی است بینمان در این دنیا اگر این جاهلیت است دوستش دارم اگر کفر است دوستش دارم اگر تباهی است دوستش دارم من برای خودم زنده ام نه خدا این همه ی تفاوت ماست

شرف

مه 12, 2012

میفروشمت … میفروشمت تا برای خود مقامی داشته باشم و دنیایی زیباتر .

میفروشمت تا در آسایش باشم و باشند آنهایی که با من اَند.

می فروشمت تا این باشد فرق من با آنهایی که ایستاند

و نمی خواهم بدانم چه می آید بر سر آنهایی که نفروختندت و ماندند بر سر آرمانهایشان

با این که ارزشت بالا رفته بود این روزها

فروختمت شرف

دنیا

مه 11, 2012

دنیا خاکستری نیست اصلا رنگ ندارد , فقط نورانیست , صدای قشنگی هم دارد ما نمی شنویمش .

گوش هایمان صدای دنیا را نمی شنوند و چشمهایمان رنگش را نمیبینند.

ولی مشکل جای دیگری است گوش و چشم وسیله اند این خودمان هستیم که بستیمِشان ,

این ماییم که ایجاد تغییر را در خودمان بیدار نمیکنیم .

این دنیایی که ما ساخته ایم برای خودمان فقط مرگ را کم دارد , ولی این دنیا آن دنیایی که باید باشد نیست ,

کاش چشممان خوب میدید و گوش هایمان خوب میشنیدند ,

کاش دنیا برایمان اینطوری نبود.

دیوارها

مه 11, 2012

دیوار ها بلندند , در و حفره هم ندارند .

دنبال جای پا هم نگرد قبلا کسی از این دیوارها عبور نکرده .

طی کردنشان اراده می خواهد , بها می خواهد.

ریسک دارد بالا رفتن و زمین نخوردن .

بالا که میروی پایین میکشنت ,سنگ می اندازند طرفت .

سخت است چاله نشینی و بالا نرفتن از دیوارش ,

ولی تا پشت دیوار هستی و هستیم هیچ نداریم .

شاهین نجفی حرف زد , زبانش شعر بود , پتک توهین را به دستانش ندهید این فقط زبان بود

مه 11, 2012

همین رفتارهاست حالا با خواننده با دانشجو با کارگر با راننده اتوبوس اصلا با همه , فرقی نمی کند ,

دلیل پیشرفت ما , دلیل آرامش مردم ما , دلیل رضایت من
و نشانه ی آزادی است , نشانه ی این است که در چاله نیستیم و همه چیز خوب است و بال نمی خواهیم .

شاهین نجفی حرف زد , زبانش شعر بود , پتک توهین را به دستانش ندهید این فقط زبان بود , او هم مثل خودتان است , ما همه مثل خودتانیم , نسل ما حرف میزند , فرقمان این است بعضی هایمان فکر میکنیم و حرف میزنیم و بعضی برای فکر بقیه حرف میزنیم ,

جوابِ زبان جان نیست , بهای ازادگی جان است

اگر بد هستیم با زبانتان نشان دهید نه با جانمان

چاله

مه 11, 2012

چاله جاییست که گرفارش شدم ,
چاله جاییست که درونش سخت نفس میکشم به سختی و بجز درچه ای از روشنی که انهم همیشه نیست ,
چاله را با دستان خودم ساختند , چاله را ساختم و جدا شدم از حقیقت اصلی
و حالا از این میترسم که دیگر حتی آرزوی رهاییش در چاله ی دیگرِ خود ساخته ای گرفتار باشد و ابدی شود و ابدی شوم در چاله